محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
271
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
نهادند . و كس مر كس را نيستاد . و از آن دوازده هزار مرد كه با پيغمبر بودند از مهاجر و انصار نه تن بيش نمانده بودند با پيغمبر : بو بكر و عمر و على و عبّاس و پسرش الفضل و بو سفيان ابن الحارث بن عبد المطَّلب و برادرش ربيعه و اسامة بن زيد و ايمن بن عبيد . پس دشمن غلبه گرفت و مردى از دشمنان بر اشترى نشسته بود تيرى به دست گرفته ، و هر كه را از آن تير بزدى بيفگندى . پس پيغمبر را بديد با اندكى مردم . بشناخت . آهنگ او كرد . مردى از انصار و على بن ابى طالب از پس او اندر آمدند و شمشيرى بزدند و هر دو پاى اشتر بينداختند . اشتر به كون باز نشست . انصارى فراز آمد و شمشيرى بر پاى او زد و از اشترش فرود افگند و شمشيرى ديگر بزد و بكشتش . و على با شمشير پيش اندر شد و با دشمن حرب كرد تا ايشان را از پيش پيغمبر براند و دور كرد ، و باز پيش پيغمبر آمد و بيستاد تا كس ديگر آهنگ او نكند . و دشمن غلبه گرفت و مسلمانان را همى كشتند و اسير همى كردند . و اين دو هزار كه از مكّه آمده بودند از دور همى نگريستند ، و از آنكه مسلمانى به دل ايشان اندر ضعيف بود ، آن كافرى پيدا كردند و شادى كردند و همى گفتند محمّد پنداشت كه اين مكيّاناند كه ايشان را چون زنان به دست گرفت . اكنون مهتران عرب آمدند ، گو با ايشان مردى كن . و مردى بود اندر ميان مكيّان ، نامش شيبة بن عثمان ، و مسلمان شده بود به دست مسلمانان . چون هزيمت مسلمانان بديد دلش باز كافرى گشت و با خويشتن گفت اكنون محمد را بكشند بارى من كشمش تا خون پدر را قصاص كنم بهتر بود . و شمشير بر كشيد و روى سوى پيغمبر نهاد . چون به نزديك پيغمبر آمد ، چيز نديد و چشمش تاريك شد و بر جاى بماند . چون روى سوى لشكر مكيّان كرد ، [ باز بينا شد ] و آن بديد . چون دانست كه چيز نتواند كردن ، برگشت و باز لشكر مكيّان شد و به جاى خويش بيستاد . و مردى ديگر بود اندر ميان مكيّان نام او كلدة بن حنبل ، برادر صفوان بن اميّه بود از مادر ، و با صفوان ايستاده بود . و صفوان هنوز كافر بود و مسلمان نشده بود . اين برادر صفوان را گفت : جادوى محمّد امروز باطل شد . و